
بچه که بودم خیلی از بابام حساب می بردم
اما خدایی دست بزن نداشت
هر چند داداش بزرگترم جبران می کرد
نوجوون که بودم از اینکه بابام هفت هشتا بچه درست کرده و تو دخل و خرجش مونده . تو دلم بهش چیز
می گفتم
بزرگتر که شدم وقتی چند تا مصیبت بزرگ به خونمون وارد شد دلم براش خیلی سوخت
حالا سعی می کنم هواشا داشته باشم
البت در حد بضاعتم
واسه مادر که باداداشم شراکتی ماشین لباس شویی گرفتیم
واسه بابا کتاب می خرم آخه خیلی اهل کتاب خوندنه
کتاب شعر یا تاریخی دیگه
راستی خیلی دوست دارم ببینم خانمم چی برام میخره