تبليغاتX
گلگون
. . . . یا طنزی بی مزه تر از تلخ
بیش از یک سال پیش بود که فرستاده شدم به اینجا

دو ماهی که گذشت تصمیم گرفتم وبلاگ بزنم

سه روز دیگه وبلاگم یک ساله میشه

قبل از این که وبلاگ بزنم اصلا وبلاگخون هم نبودم

 واسه همین این قدر مطالب اولی ناشیانه بود که بعد تر ها خیلی شا حذف کردم البت از دید ناظرین

بعد ترا شعر گفتم

بعد تر ها طنز

بعد یه مدت مطلب کم می اوردم  و وظیفه می دونستم حتما چیزی بنویسم

بعد دوباره یه مدت دستم روون تر شد

هیچ وقت سیاسی ننوشتم یعنی سعی کردم که ننویسم

چون اعتقاد ندارم که همچین کاری مفید باشه

(بی رودربایستی نمیگم ترسو نیستم ولی واقعا دلایلی محکم تر از ترس برای سیاسی ننوشتن داشتم و دارم )

الان هم مدتیه بیشتر وقایع نگاری  و شرح حال نویسی جسته گریخته می کنم

لینک چند تا از پست های قبلیما براتون میذارم

شعر : 

کویر  و  لحظه ی بود ونبود 

طنز:

بگوبا آقا بگومبا و

من و مراد و اسماعیل و

 فلونی بمونیا کشتن و

من و لوپز و اسماعیل

و غیر معمولی

آینه چون نقش تو بنمود راست

 خیلی پستای دیگه که دوسشون دارم

وخیلی خیلی پستای دیگه که خودم هم باشون زیاد رابطه برقرار نکردم

+ نوشته شده در  88/01/29ساعت 13  توسط محمود  | 
 

دیروز رییس تصادف کرد

تا به ما گفتن باپراید بچه هارا برداشتم بردم بیمارستان

خدا را شکر چیزی نشده بود فقط کمی زانوش صدمه دیده که پاش را بردن تو گچ

اما هر کس ماشینشا ببینه میگه که از این ماشین کسی زنده بیرون نیومده

خیلی شانس اورده

از خیلی هم یه کم اون ورتر

بین خودمون باشه

من هم کمی ترسیدم از این به بعد اروم تر رانندگی می کنم

حیف که موبایلم را دزدیدن نامردا وگرنه از ماشینش عکس میگرفتم و واستون می ذاشتم

دیروز رییسا بردم رسوندم خونشون

تو راه گفت که خیلی بد شانسی اوردم

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم

گفت خب البته خدا را شکر واقعا

+ نوشته شده در  88/01/26ساعت 11  توسط محمود  | 
به اصطلاح مهندسیم و هنوز خیلی چیزا را نمی دونیم

دیشب سریال اشک ها و لبخندها که پخش شد

دوستم گفت این سریال یه مقدار ملو درامه

کلاس نذاشتم و پرسیدم یعنی چی

ملو که از ملودی میاد درام هم یعنی داستانی 

راستش من فکر می کردم ملودرام یعنی غم انگیز مثل تراژیک

هر چند تا چند سال پیش معنی تراژیک را هم نمیدونستم

اما سریال قشنگی بود مثل این که کارگردان می خواست یه کار متفاوت بکنه

خوشم اومد حتما دنبال می کنم

یه جورایی ملودرام بود! 

+ نوشته شده در  88/01/20ساعت 9  توسط محمود  | 
مدتیه سابقه کارم تو این شهر یک سال را پر کرده

سال اول خیلی برام زود گذشت و با حال

اما حالا که صابون تاهل به تنم خورده می فهمم این همکارام که از دوری از زن وزندگی شکایت داشتن چی می گفتن

بنزین ندارم که هر روز برم و بیام

از طرفی هم پمپ گاز شهر خودمون از بعد از عید تا الان خرابه

عجب حکایت تکراری شده این محرومیت شهر های دور از مرکز

بعد میگن چرا دپرس میشی

ای فلان فلان جای فلانی با این فلان فلان کردنش

+ نوشته شده در  88/01/18ساعت 8  توسط محمود  | 
دیروز قاصدک  نشست رو شونم و گفت :

"یه پوست دیگه انداختی"

بیشتر سالها یادم می ره یعنی خیلی زود که می فهمیدم فردای اون روز بود

اما امسال به لطف تکنولوژی پیش از ظهر بود که خبرش به صورت اس ام اس بهم رسید بچه ی داداشم اولین کسی بود که تولدما بهم تبریک گفت

هیچ سالی مثل امسال فکرش مشغولم نکرده بود

همش به خاطر این بود که سی را رد کردم

دوست ندارم بیشتر در موردش توضیح بدم

اولین سالی هم بود که کیک تولد داشتم

من هیچ وقت از این قرتی بازی ها خوشم نمیومد

اما امسال جشن گرفتیم و کیک و شمع و بادکنک و . . . .

به خاطر همون چند تا نقطه هم که شده هیچ وقت این روز را فراموش نمیکنم

هر چند

بر اجاقی طمع شعله نمی بندم

 اندک شرری هست هنوز؟

+ نوشته شده در  88/01/10ساعت 9  توسط محمود  |