تبليغاتX
گلگون
. . . . یا طنزی بی مزه تر از تلخ

 

 

در راهروی نای ونی ام داد می دود

یک توله جن برقصد و آزاد می دود

ای وای

یک دسته مرغ مهاجر شکار شد

صیاد سگ پدر ز پي اش شاد می دود

ای داد از این رعیت خرمن به باد ده

آتش به خرمنی است که بر باد می دود 

محتاج   نظم و قاعده ای یا که فایده

ای بابا

بینی و نوک و دیده ز بنیاد می دود 

 

یک روز بعد نوشت

اینم حال و هوای شهرما از سرما

این چیزی که روی درختا هست برف نیستا

از سرما درختا بلور بستن

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 16  توسط محمود  | 
برج قبل ماموریت هامونا محدود کردن

این برج خیلی جالب تر شده

حق کشیک هامون نیومده

احتمالا برج بعد اضافه کاری ها

پریروز رییس بهم زنگ زد و گفت چقدر از حقوقتا برداریم برای غزه گفتم هر چی از حقوق خودت برداشتی

 گفت ۱۰ هزار تومانی و پانزده هزار تومانی و بیست هزار تومانی داره کدوما تیک بزنم

گفتم همون که برای خودت تیک زدی

امروز از این که نرفتم شرکت نفت یه کمی پشیمونم

از آینده ی این روال انقباضی حقوق می ترسم

باید یه فکر حسابی کرد 

چیز نوشت: 

با یکی از مهندسین طراح شرکت رفتیم بازدید

خیلی آروم رانندگی می کرد

بهش گفتم چرا این قدر آروم میری پدرمون در اومد

مهندس سري تكان داد و گفت : من یه بار تصادف کردم و شوهر عمه خودما کشتم دیگه تا بشه پشت ماشین نمی شینم

 وقتی هم که بشینم نمی تونم از این تند تر برم

گفتم : Wow!

به اندازه ي تعداد مغزهاي دنيا 

 دنياهاي متفاوت وجود داره

+ نوشته شده در  87/10/30ساعت 9  توسط محمود  | 
چند روزی به علت سرما خوردگی نبودم

حالا که اومدم میبینم بخاری اتاق خاموش شده و اتاقم خیلی سرده

و اما یه خبر جالب که این هفته شنیدم  واستون بگم

آدم فکر می کنه بعضی چیزا فقط تو دنیای قصه هاست

ولی گاهی واقعیشا می بینه

مادرم این هفته وقتی رفته پیاده روی صبح گاهی  متوجه میشه که داخل یه کارتون یه صدایی می آد

متوجه میشه که یه بچه توشه

از این که مادرم چقدر می ترسه و چی کار می کنه و چی می شه بگذریم

آخرش به اینجا ختم میشه که پلیس ۱۱۰ میاد و میبرتش 

تا چند روزی حال مادرم خوب نبود و سردرد داشت

راستش به من هم که گفت دیگه نتونستم ناهار بخورم

جالبه هر که میشنوه  میگه چرا زنگ زدی ۱۱۰ و سریع یه زوج خوشبخت بدون بچه را پیدا میکنه  و میگه

حیوونی ها چند سال دنباله بچه هستند و گیرشون نمیاد

 

 

+ نوشته شده در  87/10/29ساعت 7  توسط محمود  | 
 

گفتم چه زود رفتی از این دشت بی بهار

گفتی :"حکایت ما نیست پایدار"

آن خاطرات تلخ را دوباره ورق زدم

تقریر بی گناهی من بود  پای دار

  

 

پریشب خواب یه عزیزاز دست رفته را دیدم

خیلی جوون بود رفت

قبل از مرگش یه خواب بد دیده بود که واسه ی دختر خالم تعریف کرده بود

البته اینا بعد از مرگش فهمیدم

خیلی وقت بود خوابشا ندیده بودم

مرگش در یک تصادف رقم خورد

یعنی خواب دیگر عزیزازدست رفته راخیلی بیشتر می بینم

یادمه که

درمراسم سوگواری اون عزیز اولی نشسته بودیم که یه کبریت برداشت 

و گفت این کبریت شاید عمرش خیلی بیشتر از من وشما باشه

و چه زود این حرف را ثابت کرد

من اون موقع یه خواب بد دیده بودم

به خاطر همین به همه اصرار کردم من باید برم بالای سرش تو بیمارستان

تشنج داشت

خیلی از این که خوابم تعبیر بشه ترسیده بودم

تو اون شب جهنمی تا صبح بیدار موندم

فرداش خوب شد

چند روز بعد

خواب را برای خودش تعریف کردم

خواب دیده بودم  اون عزیز اولی

سه تا جوجه به من داد و گفت مواظبشون باش

جوجه ها خیلی شیطون بودن آخرش یکی از جوجه ها از دستم افتاد و مرد

عمه تو همون زمون فوت کرد

گفتم تعبیرش عمه بوده

بعد از مدتی من به دلایلی مجبور شدم از شهرمون دور بشم 

شانسی یک تلفن زدم به خونه

یه صدایی گریه کنان  می گفت : محمود بیا هیچی نپرس

 خدایا کاش اونجور که فکر میکنم نباشه

ولی خدا قبلش بدون مشورت من همه ی زحمتا را کشیده  بود

آخرش علت مرگش واضح مشخص نشد

دکترا گفتن بر اثر عوارض تصادفی بود که در ۱۵ سال پیش در بیست سالگی داشته

 

 

+ نوشته شده در  87/10/25ساعت 10  توسط محمود  | 

 

هوس ميكده داره اين دل ديوونه ي من  نمي دونه بي تو ايام بهارا چه كنه چه كنه چه كنه

زير لب دارم زمزه اش مي كنم

براي لحظاتي اين قدر حس و حالم عوض شد كه دلم نيومد با كسي تقسيمش نكنم

اين روزا هم كه تازه دهه ي محرم رفته و هنوز جنگ  غزه و اسراييل صدر اخباره

تلويزيون هم از همين الان  رفته به پيشواز 22 بهمن

شرايط خوبي واسه  من كه اصلا دوست ندارم وبلاگم و زندگيم مناسبتي باشه نيست

همينطور دارن ديتا تو مخم فشار مي دن

يادم مياد زماني كه كنكور داده بودم تا چند سال از تبليغ هاي قلمچي و علمچي و گاج وگيج اين چيزا بدم  ميومد وطاقت ديدنشون را نداشتم

 دوست دارم وقتي ساعت 2 شد تا فردا 8 صبح فقط به خوشي فكر كنم

با دوستان يا خونواده بريم بيرون

البته الان هوا هم مساعد نيست

زمين ارزون شده  اهن ارزون شده   ولي مواد مصرفي گرون شدن

گور باباي اين فكرا

بذار هرچي ميخواد ارزون بشه هرچي هم ميخواد گرون

من ميدونم كه 

به هر دليل خيلي از فرصت ها ما براي بهتر شدن شرايط زندگيم از دست دادم

گاهي وقتا دوست دارم بگم دم را غنيمت است

 

+ نوشته شده در  87/10/24ساعت 17  توسط محمود  | 
 چهار روز ننوشتم  یعنی نبودم

چند وقت پیش یه بحثی بین من و دوستام پیش اومد

یکی از دوستام می گفت اگه فلانی و فلانی و فلانی هم بمیرن دیگه موسیقی ایران تعطیل میشه

بهش گفتم  اون فلانی و فلانی و فلانی که میگی خیلی وقته مردن

خودشون هم می دونن

من وتو دوست نداریم بدونیم

هنر مندی که هنر ارایه نکنه     مُرده

خواننده ای که نخونه    مرده

خوانندهای که ترانه هاش قوی تر از قبل نباشن مُرده

یعنی کلاْ موسیقی مرده

شعر مرده

فرهنگ مرده

گاهی وقتا تک ستاره هایی مثل جرقه هایی که از سوختن ذغال پرت می شن تو هوا  می درخشن

ولی واقعیتش اینه که آتیش فرو نشسته این مقداری هم که مونده شعله نداره فقط واسه کباب

 کردن خوبه

سقفی که به یک ستون و دو ستون بند باشه دوامی نداره

  پی نوشت : گوشی خریدم ۲۸۰ هزار تومان بی زبون

+ نوشته شده در  87/10/21ساعت 8  توسط محمود  | 
 

 

دهنم غرق سکوتی است به اندازه ی  دشت 

پر حرف است و نمی آید پیش

و سرم مست غروری است به اندازه ی کوه

میزند بر دل ریشم او نیش

سینه ام کوره ای از آتش سرخ  

نفسم گم شده در سینه ی خویش

 

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 10  توسط محمود  | 
پریروز بارندگی خوبی شد ولی  بارون بود فقط یه مقداری برف روی کوه های اطراف

دیروز رفتم  کوه

باد  برف بازی می کرد

ما به زبون خودمون به این حالت میگیم :بادروفه 

منم که کلی مرض دارم که باعث میشه از این محیط ها اجتناب کنم از وسطای کوه برگشتم

از بالای این کوه شهرمون خیلی قشنگه

از اون بالا پراید من هم قشنگنه   

از اون بالا  ظرافت و قشنگی خانم ها اصلا معلوم نیست  

وقتی می رسم قله دوست ندارم صبر کنم 

سریع بر میگردم

یه احساسی بهم میگه این کار بی جنبهگریه

جاتون خالی یه مقدار برف خوردم

دیگه اینکه

از اون بالا اسراییل پیدا نبود

 غزه هم پیدا نبود

پتروشیمی نیمه کاره ی شهرمون پیدا بود

معلوم بود که به جز نگهبانش کسی اونجا نیست

اگه دزد بودم میشد یه شب بری تمام چیزای توشا بار کنی ببری

البته یه چوب هم بزنی تو کله ی نگهبان

این چه حسیه که آدم رو کوه فکر میکنه به خدا نزدیک تره

خدایی که میگن ته چاه هم هست

 

 

+ نوشته شده در  87/10/14ساعت 10  توسط محمود  | 
گاهی وقتا احساس میکنم مثل یک توپ بین اتفاقات روزانه شوت میشم

می خوام عوضش کنم

از این که بچه بازی در بیارم خیلی می ترسم

دست به کاری زدم که خیلی زود تر از این ها می بایست می زدم

الان چون دیر این کار را کردم مجبور شدم با یه کمی شورش شروع کنم

تا نظر ها به سمت من جلب بشه  و در پس زمینه ی ذهن  اطرافیان این احساس  را به وجود بیارم که من خواهان تغییر شرایط هستم و کاملا هم قاطع

پروژه را از مهمترین فرد این پازل شروع کردم و یه نطق باهاش انجام دادم

همونجور که می شناختمش اوضاع تا حالا خوب پیشرفته

قرار شد هفته ی دیگه یه جلسه ی کلی بذاریم

خلاصه بعد از مدتی تردید یه کاری را شروع کردم که دیگه راه برگشتی نیست

این می تونه هم بهترین موقعیت  برای رسیدن به هدفم باشه و هم آخرین موقعیت

خدایی اگه یه جای کار کوتاهی کنم بدجوری کنف می شم

جمله بالا باید همیشه تو ذهنم نشخوار بشه

من بیشتر از خودم می ترسم

ولی این بار به خودم گفتم که برای یک بار هم که شده باید از تمام ظرفیت مغزم در زندگی روزانم استفاده کنم

خیلی دوست دارم موفق بشم  و باید بشم

 

 

 

+ نوشته شده در  87/10/11ساعت 9  توسط محمود  | 
 

به مناسبت اینکه بعد از مدتها بهزاد عزیزم را دیدم

 

 

کدورت خانوادگی بهزاد و یک خونواده از اقوام بسیار نزیدیکشون از جنگ سرد هم طولانی تره

بهزاد شانس اورده که تو عمرش تفنگ وینچستر ندیده و گرنه تا حالا خدا می دونه چند بار تو خیالش اونا را گلوله بارون کرده بود

اون اصلا آدم غیر منطقیی نیست 

 من تا حالا چند دفعه سعی کردم که راجع به این جنگ سرد باهاش صحبت کنم تا  ذهن اونا از این در گیری نجات بدم

متاسفانه هر بار هم پشیمون شدم

 هر بار متوجه میشم که این جوون ۳۰ ساله یکدفعه تبدیل به یه دختر ۱۶ ساله میشه

شبیه دختری  که تازه فهمیده در تمام ثانیه هایی که تو ذهن خودش یه قصر دونفره  برای خودش و مرد رویاهاش می ساخته

مرد رویاهاش منتظر بوده که در بکرترین منطقه  شکار شا انجام بده و دوتا عکس یادگاری  و بعد هم وینچستر کذایی را بندازه رو دوشش و توی جنگل غیبش بزنه

این کینه ی بهزاد تمام وجود اونا قرمز می کنه 

در واقع من می دونم ان کینه ریشش در کجاست 

بهزاد مادری به نهایت کینه ای و احساسی داره و از قدیم با اون خونواده مشکل داشت بعدها مشکلات بزرگی بین دو خونواده بوجود اومد که طی اون جنگ در همه ی جبهه ها خانواده ی بهزاد شکست خوردن

هر چند همه ی این جنگ   فقط  تو ذهن آدم های مرتبط گذشت

و از دید من اصلا جنگی وجود نداشت

من تصویر معصوم بچگیه بهزاد را تصور میکنم که در حال تماشای دعوای  مادرش و لج کردن پدرشه و دست آخر پدر از خونه بیرون میزنه

و بهزاد میمونه و تصویر گریه ی مادر که بعد از این همه تکرار عادی نمیشه

متاسفانه در همین لحظات پروژه ی شکل گیری شخصیت بهزاد  داره از این مصالح استفاده می کنه  

خب همه ی آدمها در ذهنشون نقاط حساسی دارن که نمیشه بهشون دست زد

و صد البته بزرگ وکوچیک داره

آدم هایی که این نقاط را ندارن به درد هیچی نمی خورن به جز سیاست

بهزاد هیچ وقت آدم سیاسی نبوده و نخواهد بود   

+ نوشته شده در  87/10/08ساعت 10  توسط محمود  | 
 

قدرت اینکه با جاذبه ی زمین مقابله کنم را نداشتم

نقطه ی دیدم از بند های کفش خودم بالاتر نمی اومد

مثل یک مجسمه ی شنی  تمام اعضای بدنم منتظر یه ضربه ی کوچیک بود تا فرو بریزه

ضربه ای که نمی دونم چرا نواخته نمی شد

 دیگه حتی  قادر به درک یک میلیمتر بیرون از خودم نبودم

مشکل این بود که با تمام احساسم  ، ضعف را در خودم هجی می کردم

اولین کلمه را گم کرده بودم

کلمات را مثل سنگهای زمخت و بد فرمی می دیدم که اصلا نمیشد اونا را روی هم سوار کرد

و بدترین چیز تردیدی بود که به هر کلمه پیوست بود

نمیدونستم با گفتن اولین کلمه اولین حلقه ی زنجیر را گرفتم

یا اینکه کلاف سردرگم توی ذهنم را انداخته بودم  بیرون

و بعد  چهار دست و پا مثل یک بچه گربه میونش گیر کنم

یه جوری افکارم از مغزم بزرگ تر بودن 

مثل یه بوم نقاشی خط خطی 

با خط هایی درهم و بر هم که معلوم نبود تصویر گنگی را ساختن یا پوشوندن

و بوم  اونقدر  به چشمام نزدیک بود که

امیدی به تشخیص نداشتم

انگار این افکار بودن که مغز منو حلاجی می کردن

این تصورات کافی بود تا بغضم بترکه. . . . 

 . . .

توی اون لحظات مفهوم آغاز و پایان را نمی فهمیدم

 

+ نوشته شده در  87/10/06ساعت 13  توسط محمود  | 
تعریف برنامه ی گوگل ارت را خیلی شنیده بودم ولی تا حالا با هاش کار نکرده بودم

دو روز پیش از اینجا  http://earth.google.com/  نرم افزارشا دانلود کردم و خونه ی خودمونا دیدم

به مشهد رفتم بهه زیارت

به میدون شاه  اصفهان رفتم به عشق و حال  (میدون امام)

به لندن رفتم به . . .

خلاصه کلی تاب خوردم و خیلی خیلی کیف کردم بعد دیشب توی یه برنامه تلویزیونی  دیدم که دو تا ماشین تو جاده ی هراز  زیر بهمن  گیر کردن و نهاد های مختلف هم هر چی تلاش کردن فقط به مرده ی اونها رسیدن

جالب این که موبایل اون بابا زیر برف خط میداد و خودش تماس گرفته بود که رفته زیر بهمن

نمی دونم تو کشورای پیشرفته واسه این جور مشکلات چه دستگاه هایی ساخته شده

آیا دستگاهی ساختن که ماشین را از عمق سه چهار متری زیر برف پیدا کنه یا نه

فکر نکنم که  نساخته باشن

منتهی ما کشور فقیری هستیم و پول خرید این دستگاه هایی که شاید سالی یه بار به کار میاد را نداریم

اینم عکس خونمون

درختای دم خونمون هم معلومه

ایول بابا

+ نوشته شده در  87/10/05ساعت 8  توسط محمود  | 
 

این خبر حال آدما می گیره

یکی را میشناختم

که  بعدها مهندس  شد ولی تو دوران قدیم خیلی درس خون و بچه مثبت  بود

من با هاش سلام و علیک نداشتم

فقط بگم که

اون سالا که من می دیدمش

آدمی بود خوش تیپ (بسیار بسیار خوش تیپ و دختر کش)

قد  : بیشتر از ۱۸۰

چهار شونه

جزئ درسخونهای دبیرستان تیز هوشان

خلاصه از کمالات  بگم که کسی از هم دوره ای های ما نبود که اونا نشناسه

به خصوص دخترا

می دونید دیروز چی شنیدم

 شنیدم که در حالی که تلاش می کرده آخرین تزریقشا انجام بده  جسدشا از داخل دسشویی عمومی پیدا کردن 

نمیدونم چی بگم

بازار شایعه پشتش زیاده

میگن عاشق یه دختر بود بهش نرسید این جوری شد

بعضیا چیز های دیگه میگن

بعضی ها می گن خیلی ای کیو داشت و چیزی ارضائش نمی کرد تا آخر تو دام این مواد افتاد

بعضیا میگن تحمل شکست را نداشت

آدم حسابیا هیچی نمیگن فقط مطلب را بصورت خبری  در اینترنت به دوستانشون میگن

+ نوشته شده در  87/10/04ساعت 8  توسط محمود  | 
 

 

جادوگر کسی نیست که هر وقت یه قدرت ما فوق بشری بهش  اذن داد سیخ  نونوایی را به دسته بیل تبدیل کنه

بلکه جادوگر کسیه که سوار جارو بشه چوبشا به هرچی بزنه طبق درخواست مشتری عوض کنه

(صنف جادو وجنبل)

 به همین منوال

به نظر من کسی یه طنز نویسه که وقتی موضوع را بهش دادن بشینه یه گوشه و به صورت تکنیکی  

درباره ی اون یه طنز بنویسه که هر شنونده ای لذت ببره 

مثلا بگن صندلی  یا سیاست یا عشق یا هرچیزی

بی رودربایستی خیلی دوست دارم یه روز من هم همچین قدرتی پیدا کنم

بعضا یه آدم کچلا که ببینن می خندن

بعضیا از یه لشکر کچلم سان ببینن ککشون نمی گزه 

بعضیا یه آدم کچلا که ببینن یه چیزی میگن همه میخندن

منتهی تا اینجاش هنر نیست

مسخره کردن یه آدم کچل هنر نیست

هنر اونه که کله پز باشی 

هر کله ای بهت دادن نیم ساعته بار گذاشته باشی و فوروخته باشی

من که الان اصلا این طوری نیستم  یعنی من قادر به نوشتن چیزهایی که از ته دلم بیرون نیاد نیستم

اگه درباره ی موضوعی  زور بزنم و بخوام چیزی بنویسم خیلی بی روح و مسخره میشه

راستی این بچه ها که آدم نگاشون میکنه میبینه خیلی بی نمک و بی روحن شاید یکی از والدینشون

نمیخواسته و تو رودربایستی اون یکی تن داده  شایدم هردوشون نمیخواستن (تا حالا بهش فکر نکرده بودم)

 

+ نوشته شده در  87/10/02ساعت 8  توسط محمود  | 

سرباز اخرینم

ای گور های اسرار

چرخشگر ستم گر

در لحظه های دیدار

رنگت چرا عوض شد

در سردی سر دار 

تو وعده داده بودی

با  آب و تاب بسیار

نسیان چرا نیامد

 ای کوژ پشت تکرار

 

پی نوشت : می دونم شعرام  خوب نیست ولی برای تخلیه روحی خوبه

 یه چیزی شبیه دسشویی روحی ادبی

 

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 13  توسط محمود  | 
 

جاتون خالی دیروز داشتم ناهار همبر گر (البته دستی) درست می کردم یادم افتاد نون نیست همیشه شنبه ها اسماعیل از شهرمون نون میاره .  ولی تو یخچال نون نبود . دیدم یک کیف خیلی بزرگ تو اتاقه بازش کردم که ببینم شاید نونا رایادش رفته در بیاره. نون توش نبود ولی به نظر می رسید اصلا کیف اسماعیل نیست

بعد که اسماعیل با دوستش اومدن فهمیدم یه مهمونه یک ماهه داریم. آدمی به این انرژیکی خیلی کم گیر میاد وقتی من را دید انگار هزار ساله رفیقیم . انچنان بدون مقدمه و فقط با یه سلام کوچیک  شروع به حرف زدن کرد که من را به فکر فرو برد اون حتی مهلت جواب شنیدن را هم به گوش های خودش نمی داد . از هر دری حرف زد(آیکون یه چیزی میگم یه چیزی میشنوی)

به هر حال شب یلدای ما را رنگ و بوی خوبی داد

من قبلا در مواجحه با افرادی که این قدر سریع رابطه برقرار می کردن مشکوک می شدم وته دلم ازشون خوشم نمی اومد ولی به خودم گفتم قضاوت در نگاه اول برای من دیگه گذشته و انگار درست فکر می کردم

هر چند هنوز خیلی زوده

فقط یه مشکل هست اونم انرژی بیش از حد این پسر که منو متعجب کرده . به حدی که خودش اخرین حرفی که زد این بود که: یکی منو از بر ق در بیاره و چند دقیقه بعدش با مرده تفاوتی نمی کرد

مثل بچه های نو پا باور کنید بدنش از دستش عاصی بود اما چاره ای نداشت همین طور وول می خورد و حرف می زد

در ضمن آدم جوکی هم بود گاهی تشبیه های قشنگی می کرد که من تا حالا نشنیده بودم

صبح هم که از خواب پا شد انگار  تازه شارژ شده بود تلویزیون را روشن کرد و جالب اینکه خودش از مجری تلویزیون بیشتر صحبت کرد

اون حتی گیر داد به نحوه ی مانتو پوشیدن گوینده ی اخبار صبح گاهی

ونظری هم در مورد اندازه ی سینه های اون خانم داد که بیش از اندازه بزرگه

بعد هم با تکون دادن سر منتظر تایید من بود  

من هم گفتم والا این مقنعه که این پوشیده جایی برای تشخیص نذاشته هرچند کمی به نظر میاد بزرگ باشن

اونم گفت تو حتما باید لخت بشه تا تشخیص بدی

خلاصه آقا  وقتی که از خونه رفت بیرون من حس کردم با یک ساک مسافرتی پر از جملات زمستونه داره میره سر کار

آخیش  

+ نوشته شده در  87/10/01ساعت 8  توسط محمود  |