تبليغاتX
گلگون
. . . . یا طنزی بی مزه تر از تلخ
 

دیشب یه کوچولو کله کدو  درد می کرد

مثل یه هندونه ی نارس

با تلاشی مضاعف خوابیدم

از خوش شانسیه دنیا بیدار شدم دیدم داره با سرعت عجیبی دور سرم می چرخه

و انگار تو این کله کدو بیش از گنجایشش درد بار زده بودن    

مثل یه هندونه ی تکون تکون خورده

دکتر میگه میگرن نیست

یعنی نه این که میگرن نیستا

از همون خونوادست

پسر عموی میگرن منو گرفته بود و رها نمی کرد

اینا خونوادتاْ خر زورن

یک قرص نوافن پیشنهادیه یه خانم دکتر مجرد اورژانسی خوردم

و یک مدل داروی دیگه گذاشتم کنارم که در صورت نیاز مستفیض بشم

حال غریبی داشتم مثل آدمایی که تب دارن فکر های پریشون و مسخره و دیوونه کننده ای داشتم

اولین فردی که کلمه ی کلاف سر در گم را اختراع کرد حتما با این طایفه ی میگرنی ها برو بیا داشته  

خیلی حال بدی بود

معذرت میخوام از روم به دیوار گرفتنم بدتر

چی میگم بابا

 خیلی خیلی بدتر

تو این مواقع  دلم میخواد هندونه را بترکونم

نفهمیدم چی شد خوابم برد

صبح که بابام از خواب بیدارم کرد 

دلم میخواست بگم امروزا میخوام مرخصی بگیرم

بعد گفتم امروز هم مثل فردا

پاشدم

هوا خیلی سرد بود

با اینکه بخاری ها تا جایی که می شد گلوشونا جر داده بودن  و  نعره  می کشیدن

بازم چهار ستون  خونه به خودش می لرزید

من مشکوک شدم که حسنی باز  حواس پرتی کرده

ولی از شدت ناجوانمردی این جور به نظر می رسید 

اول از همه رفتم ماشینا روشن کردم و ایضاْ بخاریش

بعد رفع حاجت و بعد هم رفع رفع حاجت 

و بعد  وبعد  وبعد

تا حالا

+ نوشته شده در  87/09/30ساعت 9  توسط محمود  | 
دیشب تنها بودم

اسماعیل رفته بود مرخصی

من هم چهار نفر را میشناسم حس و حال نوشتن ندارن

می دونی

اون سه نفر می نویسن

فقط من نمینویسم

صبح که از خواب پا شدم انرژی زیادی داشتم

یه کمی بیشتر از اندازه ی مفید

یه حسی می گفت امسال (گمونم منظورش سال دیگه بود)باید بخونی برای فوق

نمی دونم که گوش کنم گوش نکنم

روش فکر کنم 

زیرش فکر نکنم

فکر نکنم

گزینه ی الف و ب

خوشبختانه من در این موارد آدم احساساتی نیستم

حالا اومدیم و گوش کردم فردا یه سری حس دیگه اومدن گفتن اون حس غلط کرد بشین کنار بخاری شلغم بخور

تصمیم هایی کز پی حسی بود اون هم  تصمصم به این سختی  . . . .

به هر حال اینجور نمیشه

از این روند خوشحال نیستم

دست های نابکاری

منا عوض کردن

جای من اینجا نبود

شاید جای دیگه بود  

  

 

+ نوشته شده در  87/09/28ساعت 8  توسط محمود  | 
 

 

کف مخصوص ریش را زده  بودم  و ژیلت را بردم هوای صورتم که نمیدونم چرا یادم به گوسفندایی افتاد

که قربونی میکنن

یه مقدار اب و بعد تیغ

اگه قرار بود خودما به حیوونی تشبیه کنم  هیچ کدوم از چهار گزینه گوسفند نبود

و اگر تمام قانون طبیعت بر عطش و رفع عطش نوشته شده باشه

اون مقدار پِرتی آبی که از جلویه دهن گوسیفند به زمین ریخته میشه  کجای معادله جا داشت

من  اون پرتیه ابم

تمام اینا تویه یه حرکت پلک فردی که توی آینه جا خوش کرده بود از ذهن تصویر اون در بیرون از  اینه گذشت

خیلی از دخترای جوونا میشناسم که دوست دارن خودشون به همچین چیزهای

که مثل قلب دوم یه قورباغه عجیب و تحیر بر انگیز و خاصّه جا بزنن 

آبی که چند دقیقه ی دیگه با خون و کثافتای داخل بدن گوسفند مخلوط میشه

و خیلی ها را میشناسم از دخترای جوون بدشون میاد

از این فکرای احمقانه خندم گرفت

ژیلت را به صورتم کشیدم 

 از تر س اینکه دوباره فکر  گوسفند و اب و تیغ و دختر و بد دختر بیاد تو ذهنم چشماما بستم

من هر چی هستم چیزی بیشتر از تیغ و گوسفند و اب و و چند تا نقطه نیستم

ولی

 لذت بردن از بودن     بهتر از    بودن برای لذت بردنه

تو این فکر رفتم که چه تعداد از ادما برای رهایی از فکر های بدون پشتوانه بدون هدف و بدون منفعت

نمیتونن به بهترین نحو زندگی کنن

همیشه به جای لذت در آغوش گرفتن یک زن به نحوه ی اون فکر میکنن 

نمیتونن مثل یه آدم  مقابل آینه ریشاشونا کوتاه کنن

نمی تونن بفهمن چرا خودشونا با پرتی اب شیلنگ مقایسه میکنن

دو هفته ایه که پلک سمت چپ صورتم میزنه

سعی می کنم از احساسی که دارم نوعی لذت  بیرون بکشم

 

 

+ نوشته شده در  87/09/24ساعت 11  توسط محمود  | 

يه روز تو وبلاگ  جواد شیر دل نوشتم :" من گاهي آپ ميكنم كه حرفي براي گفتن دارم

گاهي هم مثل يه روزنامه نگار كه حتما بايد سر ساعت معين مطلب را برسونه

 يه چيزي مينوسم كه نوشته باشم و نوشتن فراموشم نشه"

گاهي طنز مينويسم چون من كلا ادمي هستم با همين اخلاق

مثل چغندر قند فكر ميكنم

تفكراتم عمقي  و ريشه اي و شیرین (تا ببینیم یک چغندر از عمق زمین چی  فهمیده )

منتهي همين طور من را به طرف پايين  سوق ميدن

کاش حد اقل مثل هویج  فکر میکردم

اون موقع راستا و جهتش بهتر مشخص بود    

هر چند خيلي راحت می تونم بنویسم كه  

با سلام

احتراما به استحضار مي رساند اينجانب فلاني 

ادمي هستم كه رعايت اخلاق اداري و حفظ حريم هاي طبقه بندي برايم وظیفه ای بسيار سخت

 و دشوار است

فلذا گمان نميبرم  در بلند مدت درون  اين سيستم رشد و ترقي لازمه را داشته باشم

اما به جان شما دوباره لذا

و هزار تا لذاي ديگه واسه خاطر اينكه شيكم لا مذهب قار و قور ميكنه(شایدم غار و غور  من که شیکمم  شخصاْ قار و قور میکنه )  صداي از اين كله كدو شنيده نميشه

 اما خیلی سخت مینوسم

خاله پیرزن

من که غد و غد (شایدم قد قد منکه شخصاْ غد غد میکنم )می کنم برات

 تخمای درشت میکنم برات

 بذارم برم 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/23ساعت 9  توسط محمود  | 
 

از خواب پا شدن و گوش تیز کردن به این که الان اسماعیل تو چه مرحله ایه برام یه کار کاملا تکراریه

ولی هیچ وقت ازش خسته نمیشم

به خاطر مسایل کاملا کاری اسماعیل مجبوره که نیم ساعتی زود تر از من بیدار شه

بیدار میشه ظرف شیر را میذاره روی گاز (اگر شیر نباشه کتری را) 

گاز را روشن  میکنه

میره دست شویی

اگر من با سرو صدای اولی بیدار نشده باشم دیگه بیدار نمیشم تا بعد از بخش دسشویی که

 همچین کم هم طول نمیکشه اسماعیل تو زمینه ی دسشویی یه آدم کاملا سنتیه و کلمه مستراح را به عمل صرف میکنه

بعضی وقتا به خودم میگم تو مستراح اسماعیل چه اهنگی میخونه

اون قادره چند تا از اهنگ های که از یه البوم دوست داره را به فویوریت اضافه کنه

بعد  باصدای من یا بابام یا باباش  در سریال من و بابام و باباش دیگه مجبور به پاره کردن پیله ی شبانه میشم

سلام خوشگله

پاشو محمود   پاشو چقدر میخوابی (مطمینم که این جمله سوالی نیست چون

کاملا میدونه که چقدر میخوابم بیشتر یه حرفیه واسه ی شروع دیالوگ روزانه و همیشه با همین جمله)

خواب الود دمپایی ها را  می پوشم و این بار میرم دسشویی(خبری از مستراح نیست)

شاید یه موسیقی بدون کلام کوتاه یا یه ترانه ی نیمه کاره 

من دو بار دستاما میشورم یه بار دسشویی یه بارم ظرف شویی اشپز خونه

وسواسی که دیگه بهش عادت کردم

اسماعیل هم بهش عادت کرده

اما با اجرای من نه خودش

اماده کردن صبحانه وظیفه ی اسماعیله                   یه قانون نا نوشته

تقسم کارهای روزانه صورت میگیره

باید خدا را شکر کنم اسماعیل آدم منظم و حوصله دار و بسیار هم اتاقی مناسبی است

گاهی وقتا میگم کاش . . .  ولش کن لوث میشه

نظم فاکتوری که من خیلی به اون محتاجم و متاسفانه . . . 

همیشه به کسی نیاز دارم

نظم را به من تحمیل کنه

البته نه به زور

گوشزد کافیه

یه تمایل درونی به نظم دارم

انگولکی کوچولو ولی مداوم کافیست

اسماعیل رفته

جمع کردن سفره و شستن ظرفها وظیفه ی من محسوب میشه

قانون نانوشته

چه نوشته میشد چه نمیشد کسی دیگه نیست که این کارا بکه

طبق عادت همیشگی یه فکری میکنم چیزی یادم  نرفته باشه

استارت را میزنم

خدا یا به امید تو . . .

 

+ نوشته شده در  87/09/20ساعت 10  توسط محمود  | 
هندوانه های زیر بقلم یکی یکی  زیاد می شدن

ترمبه داشت کار خوشا می کرد

با هر فس فسش سینه ستبر تر

ذهنم مثل عسل ریخته بود رو زمان

و همینطور پهن تر می شد

می فهمیدم چی شده چی باید بشه

دربِ پستوی ذهنما چنان قفل کرده بودم  که مشتری به جز یه ویترین شیک چیزی عایدش نشه

تمام زنبورا که داشتن وز وز می کردن را گرفتم و یکی یکی نیشاشونا کشیدم

به به به

به این میگن مدیریت  مکان و زمان

بُعد دیگه ای نبود

نفس کش 

اینا را میگن تجربه و منطق قاطی

تجربه خیلی  خوبه

یعنی خیلی خیلی خوبه

ای بابا این بارم  که  . . دم

فکر اینجاشا نکرده بودم

خب اینم  یه تجربه

تجربه خیلی خوبه

+ نوشته شده در  87/09/16ساعت 9  توسط محمود  | 

]چقدر شبيه منه

 

عجب عجب

این درد عجیبی که تو مخت پیچیده سر درد نيست

نشون دهنده ی زایش یک فکره 

نترس

اگه این دردا بجون بخری فردایی بهتر خواهی داشت

 نه    فردا را بهتر خواهی دید

فقط کافیه لنگای ذهنتونا از هم باز کنید و زور بزنيد تا کرّه خرِ حاصله را مشاهده کنید

باور كنيد کرّه خرِ در تنها چند دقيقه قادر  رو پاي خودش بايسته   مباركه

مبادا کورتاژ کنید

حالا کورتاژم کردید کردید  کی به کیه

با جرات باشی ، میری پیش روان پزشک یه گونی قرص ضد بارداری میگیری

اینا را روزی یکی

این قرمزا  هر موقع زایشگاهت درد گرفت

این ابیا بعد از هر وعده آب

اما

خودتونا جای باکره ها جا نزنید

این دیگه نامردیه

جایگاه يه باکره شوخی نیست عمري زحمت كشيده چيزي نره تو بياد بيرون

كه

اخرش یه روز گندش در میاد . . .

فردا که مثل سه نقطه های پرو فشنال زیر دست و پای آقای مسئله دار به هزار  و یه روش، مسئله   حلاجی کردید 

نميگن اي چه حالي داد تو اين هنرا را از كجا ياد گرفتي

بدون تمرين!

اون موقع دو دستی می زنی رو سرت و میگی

اِوا  خاك به سرم

ادم این کاره این کارست  حتی اگه جون تو جونش بکنن اين كارس

ما كه اين كاره نيستيم

آن كاره ايم

هنوزم براي ان كاره جرمي نبريدند

 

+ نوشته شده در  87/09/13ساعت 8  توسط محمود  | 

تغییر رمز سامسونت باعث شده بود تمام چیزام اون تو بمونه مهم تر از همه شناسنامم

والا با این مخ گیجی که من دارم اگه شناسنامم را چند روز نبینم خودمم گم می کنم

یادم رفته بود رمزشا چی گذاشتم

سعی کردم از لا به لای قلتک ها بفهمم رمزش چنده

چشم ها باباقوري و قلتكها در چرخش

خیلی خسته شده بودم

پا شدم یه چایی خوردم اخه چایی رو بعضی چیزا خیلی می چسبه

از جمله . . . .

به هر حال جاتون خالي بد . . . . خورده بودم

چایی می طلبید

باور كنيد هر بار به خودم میگم : باید این . . .را  از تو سبد غذاییم بردارم (تا حالا خیلی به سلامتیم ضرر زده هر بار ميخورم تا چند روز دپرسم )

ولی انگار نمی تونم خودما کنترل کنم روزگار معتادم كرده

بعد از دو ساعت سامسونت لعنتی باز شد

هیچی توش نبود

اي بابا  . . .

نه  البته خالي خالي هم نبود

 يه  کاغذ که رمز سامسونت را روش نوشته بودم

تازه یادم افتاد که محتویاتشا تو کیف دستیم خالی کردم

یه شناسنامه و  یه جعبه ابزار پر از افكار  قدیمی

در هم و بر هم

هر بار سعی میکنم به ترتیب الفبا مرتبشون کنم

اما به اين راحتي ها نيست يه سري شون عددن يه سري شون هم به حروف انگليسي

اونا که فونتهای چینی و ژاپنی دارد که بماند

یا بعضیاش که اصلا  فونتا خونده نمیشه لامذهب 

مثل نگاه کردن به البوم عکس مي مونه

 طاقت دیدن ندارم چه برسه به چیدن

+ نوشته شده در  87/09/10ساعت 6  توسط محمود  | 
چند روزیه مشغولیات ذهنی دارم

دارم خودما گول میزنم یعنی نشستم سلول های سفید مغزم را با نقاشی خاکستری میکنم

 هیچی بابا ولش کن

کاش همه چیز دنیا مثل خوندن یه ترانه بود

ریتم را که میگرفتی  با اوج و فروداش نشئه میشدی

ولی نتهای زندگی گاهی وقتا فالش میشن انگار یه بچه نشسته پشت پیانو

دستشا روی شستی ها میذاره و از اینکه  صدا در میاد داره لذت می بره

شایدم اصلا اینجوری نیست

یعنی نت ها  فالش نیستن    من گوشم با این موزیک عادت نداره 

انگار که میخ میکوبن تو مغز آدم

مزن ای عدو به تیرم

زدی ام زدی . . . .

 

+ نوشته شده در  87/09/04ساعت 7  توسط محمود  |