تبليغاتX
گلگون
. . . . یا طنزی بی مزه تر از تلخ

 

زندگی سیگار است

بازی آتش و دود

هر نفس ساغر مرگ

هر دم آهنگ وجود

یا که در سایه ی ترس

بسراييم سرود

شاید این مرد مرا

نصفه خاموش کند

یا ته قوطی کنسرو فراموش کند

کاش آن لحظه نبود

لحظه ی بود و نبود

لحظه ی خلق زمان

روی کبریت وجود


+ نوشته شده در  87/06/31ساعت 10  توسط محمود  | 
و اندر احوالات غریب موسیقی

 چه کنیم که پندارمان عادت کرده به  مهملات لایعقله

و  الّا هر روزمان در شیفتگی به سر می شد

در اینکه  هر دین و سلوکی را باید و نبایدیست که حرفی نیست و شبهه ای 

بالفرض گفته اند اینکه  زنان فقط می توانند گردی صورت را نمیایان کنند و دو دست و هیچ گونه شکایت نیز نیست (که ما میوه ی . . . . . )

اما  عجبا  

زانجا که  یهویی مهملاتی تلنبار شود و چیز هایی ببینی

غیر معقول 

 موسیقی هم حلال است  و هم حرام و مرز آن خطی است به پهنای موسیقی

و آلت موسیقی   . شنیدن صدایش حلال است  که تنها هدف آن است

ولی دیدن شمایلش حرام

مثل اینکه: با چشم بسته . خانمی را به زیر آوری . حلال شود

که دیدنش حرام آمده  و بقل کردنش حلال

 فقط شگفتا   

+ نوشته شده در  87/06/27ساعت 8  توسط محمود  | 
بیا شعما را فوت کن

در جامع بعلبک که نبودم اما از در جامع خودمون عبور مینمودم  فردی را دیدم که سخن همی گفت به پند و معلوم نبود کیلویی به چند از بهر جماعت من گویم و تو بخند

و آن جماعت را پژمرده دل و دل مرده و بی بصیرت یافتم  واعظ سخن همی خواند به اهنگی فالش و همه بر سر وروی  میزدند  و کسی را دیدم و پرسیدم

از این فرد مگر عنکرالاصوات تر در این جامع نبود که بخواند و برایه دل غمین این مردم مرحمی !

گفت این وعض نبینی تا با جمع نشینی

که امشب مراسمی دارند  به نام مولودی کنان و اکنون شادان در رسم خودشان  

 گفتم بولعجبا و شگفتا

اگر شادیشان همینست ماتمشان چه باشد 

گفت آن واعظ از قصد به طریق فالش خواند که مبادا طربی  و لهو ولعبی شود که حرام آمده

و او به تمام دست گاههایه موسیقی آشنا شده که مراقب باشد مبادا خدایی ناکرده به دستگاهی وارد شود

گفتمش خب مرگ

شادی نکنند که اجبار نیامده

گفت بر آنها حالتی رود که نه تو دانی و نه من

گفتم حقا که نه تو دانی و نه من و نه خودشان

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 11  توسط محمود  | 
قان قان 

البته اينا ميبينيد   سفيدش

بالاخره بعد از مدتی که پول ما در حساب شرکت محترم سایپا  فضایی اشغال کرده بود و آنها را  اذیت مینمود و مارا  شرمنده

ماشین این جانب  آمد . یک عدد پراید دو گانه سوز  (از ان لحاظ دو گانه سوز که یادم  به خودم که میفته دلم میسوزه یادم به پولام میفته دماغم )و هنوز بدون پلاک

دیشب که اومد . رفتم یه تاب کوچیک باش خوردم اومدم پارکش کردم  در حد ۵ دقیقه سوارش بودم شایدم کمتر

وقت نشد خوب نگاش کنم اصلا نفهمیدم دختره یا پسر ولی مهم نیست همین که تنش سالم و  پاقدمش خیر باشه کافیه

میخوام اسم براش بزارم گرچه  هنوز روش فکر نکردم اما باید اصیل ایرونی باشه زیاد سنگین نباشه که جلویه ماشینایه دیگه روش نشه اسمشا بگه

یه اسم خیلی سبکم نباشه فردا روز که فرسوده شد از اسمش خجالت بکشه

شایدم دو اسمیش کنم

از اونجا که یک ماشین  کره ای الاصل  ایرانی المذهبه شاید اسمشا بذارم عبدالیانگوم

اما طبق رسوم کاملا ایرانی بریم یه گوسفند بخت برگشه را بگیریم قربانی کنیم  ومقداری از گوشتش را با دوستان در بوستان و ....  به بدن زده و ما بقی را نذر  کرده

 باشد که بلا دور

 

+ نوشته شده در  87/06/24ساعت 10  توسط محمود  | 

دیشب بافیلم برنج کاران حال کردم

از طنازیه شبانه یک زن فقیر برایه شوهرش البته با فرهنگ خودشون شروع شد (مرد خونه را تشویق به پسر دار شدن می کرد) و با مردن مرد و دیوانه شدن زن  تموم شد  . طی فیلم سه نفر به نوبت نقش اصلی را داشتن  اول مرد بعد زن بعد دختر بزرگشون  .فقر  تو فیلم بیداد میکرد به قوله مهمان برنامه ی سینما چهار از فیلمایه جشنواره ای بود .این زن ومرد هفتا دختر داشتن

 راستش تو خونه تنها بودم میدیم و  دو بار تو فیلم نزدیک بود گریه کنم ( البته فقط نزدیک بود این کارا نکردم) یه بار وقتی زن خونه  تو خیال خودش با همسرش که مرده بود درد و دل می کرد .بار دوم وقتی دخترایه خونه بعد از کار سخت مزرعه  و داشتنه اون همه بدبختی  یه بازی محلی تو خونشون انجام میدادن و میخندیدن

فقط اخرایه فیلم  یه کمی الکی کشدار بود

 

البته این عکس مربوط به اون فیلم نیست

+ نوشته شده در  87/06/23ساعت 10  توسط محمود  | 

جاتون خالي ديشب يه خوابي ديدم

يه آقايي با يه عبايه قرمز ، خوشتيپ ،خوش صدا ،همچین خوش قدو بالا ، سه تيغ  اومد به خوابم

من كه خيلي خوابم ميومد بهش گفتم : نصفه شبي چي كار داري ، نمي بيني خوابم

گفت : اي بابا يه دقيقه دندون رو جيگر بذار  من يه قاصدم ، خوشگله ، ماماني

گفتم : مرتيكه مگه داري با دوست دخترت حرف ميزني، خجالت بكش حالا از طرف كي اومدي

گفت : يه دوست با حال

گفتم : من تابه حال همچين دوستي نداشتم لااقل دوستي كه با حال باشه و نصفه شب به يادم بيفته نداشتم  برو دنبال كارت ، ما اهل این کارا نیستیم برو قربونت 

گفت : ميرم ، پشيمون ميشيا

گفتم : جهنم ، باشه زود بگو بذار كپه مرگمونا بذاريم

 يهويي يه تابي خورد و يه گرد و خاكي از رو قالي بلند شد و وسطه گرد وخاك گم شد و بعد دوباره ظاهر شد يه علامت دستش بود رو به من گرفت و گفت:نگاه كن ببين چي دستمه ، اين علامت مخصوص شيطان بزرگه

گفتم : اولا كه يواش  همه را از خواب بیدار کردی دوما  اي پدرسوخته آمريكايي از همون اول كه اين قدر خوشتيپ بودي بايد مي فهميدم از اونجا اومدي

گفت : نه ديوونه اون قدر هم كه گفتم شيطانش  بزرگ نيست خوب به علامت دقت كن منظورم شخص شيطانه ، ابليس

خلاصه قوز كردم و چشماما تو علامت لوچ كردم ، الان نميدونم چطوري بود ولي يادمه ديشب تا نگاه كردم ديدم اره علامته خوده شيطونشه ، نامرد

گفتم : خب حالا مگه از من كاري سر زده  بگو بدونيم

يه كاغذ در اورد و بهم داد گفت بيا اين كارنامه نيم ساله اوله بگير بخونش اومدم بگيرم  گفت نه دست راستتا بيار بعد كه خونديش بسوزونش

خلاصه گرفتم  و ديدم ، به به ماكس شده بودم انگار

كافري

دروغگويي

شرك

چشم پلي

 دست كجي

تهمت و افترا

.. . ..

خلاصه تو همه يا نوزده گرفته بودم يا بيست

اومدم معدلما نگاه كنم  يهويي معمور مخصوص برگشت و گفت اي واي شرمنده قربون اشتباه شده اون كارنامه حاج آقا . . . معتمد محلتونه كارنامه شما اينه 

دستما دراز كردم بگيرم

گفت : نه دست چپتا بيار بعد هم كه نمراتتا خوندي يادت باشه  بسوزون

بعد كارنامه خودما داد و يه دستي رو شونم زد و  گفت بيشتر تلاش كن و رفت

و اما نمرات خودم

هان زرنگيد

 نمرات خودما ديگه نميگم  خراب كرده بودم همه تك بود البته تو چندتا درسا يه كمي تلاش ميكردم نمره قبوليا مياوردم مثلا ... را  9 اورده بودم

اينجا بود كه از خواب پا شدم

خیلی عرق کرده بودم

رفتم يه آبي زدم به صورتم یه سری هم به یخچال زدم و دوباره يه نگاه ديگه به كارنامم انداختم  و بعدش  نمراتما حفظ كردم و 

كارنامه هم سوزوندم و خوابيدم

تموم  شد

+ نوشته شده در  87/06/22ساعت 9  توسط محمود  | 
 

من کی ام گریه ی یک بچه ی تعذیر شده

یا که یک جمله ی ناگفته ی تقریر شده

شاید آن خواب پریشان سحر گاهانم

یک خرافات که صد مرتبه  تعبیر شده

 

 

+ نوشته شده در  87/06/20ساعت 11  توسط محمود  | 
 

احساس ميكنم يه قسمت از وجودم مرده .

بچه: واي ماماني من پي پي دارم

مامان: آي قربون بچم برم بدو بيا بقل ماماني ببينم

آخي عجب روزگاري نشده

وقتي من به اين بچه ها نگاه ميكنم يادم به روزگاربچگيه خودم مي افته . اون وقتا اينجوري نبود كه

ماشالله هفت هشتا بچه  شيره به شيره (پشت سر همي) بوديم و اگه عربده ميزديم آهاي يه نفر به فريادم برسه من دارم تو شلوارم ... . هيچ كس ككشم نميگزيد . البته ما هم هيچ وقت واسه كاردستيامون كسي را صدا نمي زديم چون ميدونستيم يك لحظه تاخير يك عمر پشيماني

خدايي من از پدر مادرم جز يكي دوبار كتك نخوردم ولي جاتون خالي داداشم تلافي ميكرد كه هيچ اضافه كاري هم بر ميداشت

اون موقع ها كه مثل حالا نبود مردم كوپني بچه دا ربشن . تاماشين جوجه كشي كار ميداد ازش كار مي كشيدن . توي محله ما هفت هشتا بچه عرف بازار بود اسم گذاشتن رو بچه ها هم جالب بود اكثرا اسم هر بچه اي با بچه ي قبلي مشابه انتخاب ميشد  ولي اينقدر تعداد بچه ها زياد بود كه اسم بچه ي اولي و اخري هيچ شباهتي به هم نداشت مثلا  سعيد و روح الله ما كه دختر دار نبوديم راستش اصلا تو كوچه ما دختر خيلي تك و توك بود ماشالله همه پسر زا بودن گمونم از آب محلمون بود

فكرشا بكن عصر به عصر همه ي پسرا مي ريختن تو كوچه  . همه جا را صدا بر ميداشت  به خوبي دو سه تا تيم فوتبال و واليبال و هيئت داوري ميداديم . اوه يادش به خير وقتي بزرگا هم ميوممدن باهامون بازي  اي حال ميداد

شب اگه دير مي رفتيم خونه كسي متوجه نميشد تا زمانيكه سفره را مينداختن  ميديدن يه بشقاب زياد اومده سريع يه امار گيري به عمل ميومد و غيبت ميخوريديم 

تو دانشگاه به هم اتاقي داشتم ماشالله ده تا بچه بودن اون كه ميگفت من هر وقت بيشتر از چند ماه تو خوابگاه بمونم وقتي ميرم خونه تا كارت شناسايي معتبر نشون ندم منا راه نميدن .

اما حالا تو كوچمون انگار گرد مرده پاشيدن  سال تا سال غو پر نميزنه اخه هنوز قوم بساز بفروشا به كوچه ما نرسيدن تو همه ي خونه ها فقط يه پير مرد پيرزن زندگي ميكنن كه دوتاشم بابا ننه ي خود من باشن البته يكي از همسايه هامون خونشا به يه زوج جوون فروخته ولي اونا هم دو تا بچه بيشتر ندارن  ولي هيچ وقت خدا بيرون نميان گمونم بد تر از من هميشه پايه  كامپيوترن

خود من آخر هفته ها ميرم پيش پدر و مادرم

اما ديگه  اصلا دوست ندارم برم تو كوچه         راستش وقتي ميرم تو كوچه

عميقا احساس ميكنم يه قسمت از وجودم مرده 

 

+ نوشته شده در  87/06/19ساعت 9  توسط محمود  | 
 میخوام به مطلبی دخول کنم با اجازه ی بزرگترا 

میخوام به مطلبی دخول کنم البته از اینکه متخصاصیه دخول چه نظری در رابطه با اون بدن هیچی نمیدونم

اگه سی و پنج شیش سال پیش این وبلاگا اومده بودن احتمالا اکثر وبلاگا پر بود از افکار اسلام گرایی و ملی گرایی و کمونیستی و مارکسیستی و ...

خدا میدونه به دنیایه پر شور اون موقع چه قدر حس وحال می داد

احتمالا فروزان و جمیله هم برایه خودشون  وبلاگایه توپی داشتن

گوگوش و لیلا و نوش افرین هم همین طور

اما حالا چی  دیشب داشتم تلویزیون میدیدم موندم بزنم کدوم کانال

که دیدم کانال ۳ رحیم پور ازقدی داره صحبت میکنه گفتم بهتره همینا ببینم راستش تنها کانالیه که اگه وسطش برق می رفت  ناراحت نمیشدم اخه معلومه تا اخرش چی می خواد بگه گرچه ندونی چی میگه هم زیاد توفیری نمیکنه

متاسفانه برق نرفت و تا اخرشا گوش کردم اما بعد کانال ۴ فیلم خوبی گذاشت حال کردم تلافیش در اومد

اما داشتم میگفتم

حالا تو هر وبلاگی بری همه یه  جورایی مطالبشون به س ک س و جنسیت مربوطه  بعضیا سایت هایه اموزشی زدن بعضیا فمنیستی بعضیا  س ک س ی  بعضیا مدل مو  و مدل لباس گذاشتن

بعضیا هم نشستن و تور پهن کردن

اکثر دوستان چه اونایی که میگن چه اونایی که کتمان میکنن تحت تاثیر جو به اون یه وجب  جا  دخول میکنن

 اما یه عده مخالفن یه عده موافق یه عده هم مثل من نابکار  منافق

منتهی عجب یه وجبیه ریشه کن  

اگه این یه وجب نبود چی میشد

اولا که نصف توضیح المسایل سانسور میشد

دوما واژه هایی که از کلمات یه وجبی به عنوان پسوند و پیشوند استفاده می کردن بی معنی می شدن

سوما ایرانیا یه دستشون بی کار میموند

چهارما تاریخ صدسال پیش ما بی معنیه بی معنی می شد

پنجما کارخونجات ژاپنی تولید کیسه تعطیل میشد

ششما شاید مثل قارچ ادما هم هاگ میریختن یا مثل ماهی ها خانم خونه از صبح تا بعد از ظهر  تخمشا تو تموم خونه پراکنده می کرد بعد اقایه خونه از سر کار که میومد گرده افشانی میکرد

شایدم  مثل نخود مرد وزن نداشتیم و خود اتکا بودیم

هفتما  اون موقع ایرانیها دنیا را میگرفتن چون علاوه بر یه دستشون ۹۹ درصد مغزشون بیکار میشد   

 

+ نوشته شده در  87/06/18ساعت 9  توسط محمود  | 

هرچند پست قبلیما هنوز خیلی ها نخوندن ولی یه چیزی واسه گفتن دارم  می خوام بگم

بگومبا آقا بگومبا

و اما قصه از کجا شروع شد

اهان یه روز همچین بفهمی نفهمی داشت تاریک میشد انسان نخستین  داشت خسته و کوفته برمیگشت غار  شکار هم گیرش نیومده بود تو فکر بود که وقتی برگرده به انسانه ی  نخستین چی بگه از اون طرف انسانه ی  نخستین هم اومده بود دم در غار منتظر و گرسنه

همینجور که انسان نخستین تو فکر بود و هواسش نبود  دم در غار پاش به یه سنگ گیر کرد رفت و خورد تو بقله انسانه ی نخستین یه جورش شد خودش  هم نفهمید چی شد فقط دید خیلی حال میده

داد زد و گفت :گومبا گومبا     انسانه ی نخستین هم نه تنها غرغر نکرد و از دست خالی بودن شکایت نکرد بلکه  اونم کیف کرد و گفت : گومبا گومبا

مدتی گذشت مغز انسان نخستین دیگه یه کم رشد کرده بود

يه چيزايي بلد شده بودن

ديگه هر وقت اعصابشون خورد ميشد سريع ميرفتن دم  غار و اين قدر ميرفتن و ميومدن تا پايه انسان به سنگ گير كنه و گومبا گومبا منتهي يواش يواش انسانه نخستين چاق ميشد  تا اينكه نه ماه بعد انسانك نخستين پا به عرصه وجود نهاد اما اونا هنوز ارتباط اون سنگ اون بچه را هنوز نميفهميدن

چنذ نسل گذشت جمعيت آدما زياد شده بود  و ذهنا هم خلاق تر ديگه لازم نبود همه برن دم اون غار  و اونن سنگ كذايي تو صف گومبا گومبا واستن

هر كسي حالا خودش يه سنگ گومبا گومبا دم غار خودش گذاشته بود و هي ميرفتن وميومدن تا پاشون گير كنه

سالهاي سال گذشت شايد هزاران  سال تا اينكه گومبا گومبا خيلي پيشرفته تر شد

ديگه نه سنگي بود و نه غاري  . راه و چاه را ديگه همه بلد شده بودن گومبا گومبا ديگه رسم و رسومي داشت انواع مختتلفم داشت .گومبا گومبايه حلال .گومباگومبايه حروم گومبگومبايه جلو گومبا گومبايه عقب . اورال گومبا . گومباگومبايه گي تو گي. خود گومبایی  بگذريم

خلاصه گومبا گومبا اين قدر زياد شده بود كه بچه دنيا را امون نميداد منتهي خوشبختانه بلاهايه اسماني و بيماريهايه مختلف جمعيت آدما را كنترل مي كرد

يكي را ال ميبرد  يكي زردي ميگرفت يكي هم ماماچه تا ميومد بيارتش بيرون گردنشا خورد كرده بود يكي هم درد بدبختي افتاده بود تو چاه توالت هيچ كسم اصلا وجودشا نفهميده بود

اره مثل بچه لاكپشتا تا ميومدن به دريا برسن 90 درصدشونا آقا خرچنگه و عمو سوسماره  وخانم  لكلكه و .. خورده بودن

اما مشكل از اونجا شروع شد كه بهداشت لعنتي سر و كلش پيدا شد  ديگه انسان ياد گرفته بود كه ماحصل گومبا گومبايه خودشا حفظ كنه

جمعيت مثله قارچ زياد شد صدايه گومبا گومبا دنيا را برداشته بود اما كو گوش شنوا  يه نفر پيدا نميشد به يكي بگه :بابا اينقدر نگومبا 

 همه ميگفتن :بگومبا آقا بگومبا

البته خب حقم داشتن اون موقع تلويزيون نبود كه اخر شبا مهر مادري و نرگس واين جور چيزا نشون بده بدبختا حوصلشون سر ميرفت ميگفتن : 1. 2 . 3 گومبا

تازه تفريحايه امروزي هم كه نبود يه تفريح ارثي بهشون رسيده بود اونم 1. 2 . 3 گومبا

هنوز از جنگ و بمبارونم نگفتم مردم يهويي نصفه شب از خواب پا ميشدن ميرفتن تو زير زمين تنگ وتاريك خواب زده ميشدن  خوب ديگه مجبوري ميگفتن 1. 2 . 3 گومبا

از كوپن كه ديگه هيچي مثلا طرف 6 تا بچه داشت با خودشون هشتا نفري نيم كيلو روغن ميدادن واسه اين كه ديگه يه پنچ كيلوييه پلمپ سهمشون بشه به ناچار دوباره ديگه ميگفتن 1. 2 . 3 گومبا

اما نوبت ما شد واسه يه گومبايه حلال باید پدر خودتا در بياري خونه ماشين  شير بها جهاز كار ثابت

خلاصه ما شديم يه نسل گومبا شده

 

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 21  توسط محمود  | 
میای لب خیابون یه خانمی را می بینی داره از خیابون رد میشه میگی وای چه خشگله یه کوچولو هم نگاهت می کنه بعد بی خیال میشی میگی ولکن بابا  اول صبحی

سوار تاکسی میشی  تاکسی میاد را بیفته که همون خانم میاد پیشت میشینه  به خودت میگی ای وای چه با حاله امروز انگار از اون روزاست بعد میگی ولکن بابا

دم پیچ فلکه که میرسی یهویی خانمه خودشا ول میکنه رو تو

میگی شاید اتفاقی بود

بیخیال میشی

پیچ بعدی را راننده همچین یه نمه تند تر میره این خانمم انگار از خوداش بود لامذهب

میگی : اوه یا حضرت .....

بعد منتظر پیچ بعدی میمونی لحظه شماری میکنی به پیچ برسی تویه آینه یه نیمنگاه جدی هم به راننده میکنی لو نری یهو

زیر چشمی گاهی وقتا به خانمه یه نگاهی میندازی ولی اون انگار نه انگار خیلی جدی نشسته

 پیچ بعدی اومد اینبار پیچ از این وره یعنی نوبته شماس یه کاری بکنی تو هم خودتا شل میکنی اما نه مثل اون خانمه یه کمی خجالت میکشی زیادی لیم بشی

نفهمیدی راه چجوری تموم شد هزاری را در میاری کرایه بدی که  راننده میگه پونصدی بده من ندارم

خانمه بایه صدایه لطیف میگه من  دارم بعد پولشا میده شما پیاده میشه میره

می پری پایین زود بری دنبال کیس که گمش نکنی ولی پیداش نمیکنی مرده شور شلوغیا ببرن یهویی کجا غیبش زد

میای پونصدیا بذاری تو کیفت میبینی به به یه شماره موبایل روش نوشته

خر کیف میشی

سریع میری تو اداره تو محل کارت  به همکارت همه چیزا میگی اونم کلی حسودیش میشه پونصدی هم نشونش میدی حسادت بمیره

بعد همکارت میگه راستی من یه مهمون دارم تو اتاقمه تازه از خارج اومده خیلی وقته ایران نبوده دختر عمومه با فرهنگ ما زیاد آشنا نیست اومده ببرمش خونه یکی از اقوام

باهاش میری تو اتاقش که...

همون دختره جلوت سبز میشه اینکه همونه یه حالی میشی خشکت میزنه 

دختره خیلی عادی با شما سلام تعارف میکنه و انگار نه انگار که با هم تو تاکسی بودید

دوستت میگه من برم یه چایی بیارم تو میگی نه من میارم ولی دوستت اصرار می کنه و میره بیرون

تو حال بدی داری اصلا نمیدونی چته

به خانمه میگی من را تا حالا جایی ندیدی یه خنده ی کوچولو میکنه میگه نه من تازه ۲ روزه اومدم

خلاصه میگذره و دوستت با دختر عموش میرن

از کاری که کردی خجالت میکشی ولی بعد میگی من که کاری نکردم 

بازبه خودت میگی وای اگه رفیقم میفهمید دختری که میگفتم دختر عموشه چی میشد از خجالت میمردم

 یادت به شماره رویه پونصدی میفته نکنه شماره را شناخته به روش نیاورده 

وای . . .

شکت میبره یکمی با خودت فکر میکنی بهتره یه زنگ به دختره بزنم البته نه با گوشیه خودم

یه زنگ میزنی اول که خط نمیده خلاصه چند تا بوق می خوره یه دفعه یه صدایه  پسر پونزده شونزده ساله میگه بله بفرمایید

 هیچی نمیگی

پسر میگه بفرمایید عزیزم هیچی تو هم قطع میکنی

فکرت میره تو تاکسی

چرا دختره این قدر به من حال داد

اصلا خودشا به من می چسبوند یا من خیال می کردم

(یامن خیال می کردم. یامن خیال می کردم یامن خیال می کردم یامن خیال می کردم یامن خیال می کردم.......)

نمیدونم 

خاک بر سرم

 

    

+ نوشته شده در  87/06/11ساعت 9  توسط محمود  | 
می خوام برم مو بکارم

گمونم زنم ندن بگن کچله

حالا شایدم بدن

ولی منطقا با کله مودار کیس های مناسب تری میشه تور کرد

اخه بدبختی یه عیبی هم هست که نه تنها نمیشه پنهونش کرد بلکه گاهی وقتا از خود ادم زود تر

تو چشم میزنه

پریشبا هم اتاقیم دست کشید تو سرم گفت کی میگه موهایه محمودا میشه شمرد دروغه نمیشه

منم بهش گفتم چرا میشه

فقط باید دور هر ده تا که میشماری یه خط بکشی

یه دوستی دارم قر میزنه میگه موهاش خیلی زود داره سفید میشه

با خودم میگم  من از خدامه موهام نمیریخت ولی سفید میشد آبی میشد والا

جالب اینه که ارایشگاه که میرم ارزون تر که حساب نمیکنه هیچی تازه غرغرم میکنه

 که موهایه شما خیلی بیشتر کار می بره چون اگه خراب کنی تو چشم میزنه

 راستی همچین بیراهم نمیگه چون مجبورم زود زود برم ارایشگاه به خاطر اینکه وقتی بلند میشن

خیلی سرم زشت میشه

یکی از دوستام شوخی میکنه میگه برو یونجه بکار هم ارزون تره  هم سالی چندتا چین برداشت داری

هم اینکه هفت سال دوام داره

خب دیگه باید برم به  خدا به اندازه موهایه سرم کار دارم

 

 

+ نوشته شده در  87/06/09ساعت 13  توسط محمود  | 

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت 12  توسط محمود 
 

 این دفعه اصلا به فکر مخاطب نبودم که حوصله کنه مطلبما بخونه یا خوشش بیاد یا نه

بیشتر به خودم فکر میکردم میخواستم از خودم بگم حال کنم یه کم

 

من وقتی یه فقیر آبرو دارا می بینم دلم خیلی میسوزه

وقتی میبینم یه نفر از فقر مالی به فقر فرهنگی دچاره دلم میسوزه

راستش دلم برایه خودمم  میسوزه وقتی دیدم همرده ای هام به خیلی

جا ها رسیدن ومن که به قول خیلیا مخم زیاد تر کار میکرد به خاطر توجیه نبودن

 هرز رفتم دلم میسوزه

وقتی میبینم یکی یه حرفی میزنه ضایع میشه دلم براش میسوزه

کلا دلم زیاد میسوزه به قوله یه شاعر محلی شهر خودمون (از نوشتن اصل شعر معذورم)

 بویه سوختگی چربی همه جا را گرفته از بس که دلم میسوزه

ولی وقتی میگن یکی عزیزشا از دست داده دلم نمیسوزه فقط ناراحت میشم

وقتی میگن یکی خود کشی کرده دلم  نمیسوزه

وقتی میگن یکی معتاد شده دلم نمیسوزه

من ته وجودم از فقر خیلی می ترسم علتشم نمیدونم

البته این ترس باعث نشده که خسیس باشما بر عکس پول جمع کردن اصلا بلد نیستم

 و برعکس این که همه میگن مخت خوب کار میکنه اصلا تو اقتصادکار نمی کنه

دروغ نمیگم

یعنی خیلی کم

خیلی خونسردم ولی برعکس تمرکز زیادی ندارم تویه بازی هایه رایانه ای تمرکز نداشتنم خیلی مشخصه

گمونم ذاتا خونسرد نیستم بیشتر علت این که همه فکر میکنن خونسردم علتش اینه که خیلی چیزا برام مهم نیست

مثلا من اگر یه تصادف شده باشه  و من برسم سر سحنه و ببینم هیچ کمکی نمیتونم بکنم و مردم به اندازه کافی واسه کمک جمع شدن من اصلا درنگ نمیکنم ومیرم و سریع حادثه  فراموشم میشه

قبلنا از برد وباخت تو برگ بازی خوشحال یا ناراحت نمیشدم اما چند سالیه به این رسیدم که با برد باید خوشحالی کرد با باخت باید ناراحتی تا به همه بچه ها بیشتر حال بده

قبلنا فکر می کردم زنها اکثرا (در صد خیلی بالا) مخشون خیلی کمتر از پسرا کار میکنه

اما حالا میگم باید درکشون کرد یااگه  درکشون نکردیم باید قبولشون کرد

زنهاا دنیا را کلا یه جور دیگه میبینن شاید از دید ما غیر منطقی

از آدمایی که افکار ذهنشون طبقه بندی شده خوشم میاد وقتی یه نفر

 با منطق مجابم میکنه و چیزی یادم میده خیلی حال میکنم

از این که بهم توجه نشه ناراحت میشم یعنی یه کمی عقده تو وجودم هست کاش بر طرف میشد

حسادت را تو خودم خوب از بین بردم ولی کامل نه کاش تکمیل میشد

قبلنا بی اندازه خجالتی بودم اما حلش کردم ولی گاهی وقتا که کنترل خودما از دست میدم همون محمود بچگی میشم

یه عادت خیلی بد دارم حرفایه زندگیما به همه میگم ولی اگه کسی به من چیزی بگه

 راز شا فاش نمیکنم یعنی راستش فقط درمورد خودم دهنما نمیتونم ببندم

از بعضی کار هایی که تو زندگی کردم پشیمونم ولی اعتقاداتم طوریه که نباید پشیمون باشم قائدتا

یه کمی هم تنبلم

پشتکارمم زیاد خوب نیست

ولی زیر بار خیلی چیزا نمیرم واسه خودم ارزش قائلم

خسته شدم بقیش یه روز دیگه

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/06ساعت 8  توسط محمود  | 
 

 

یه نفر از دوستان گیر داده میگه چرا از سیاست نمینویسی

گفتم ای بابا

 ما سیاسی نیستیم یعنی راستشا بخوای روم نشد بگم از سیاست هیچی حالیمون نیست خلاصه گفت نه بنویس

گفتم ای بابا

اخه تو کشور ما سیاست خیلی پیچیدس چون با مذهب در ارتباطه منم مذهبی نیستم یعنی راستشا بخوای روم نشد بگم از مذهب هیچی حالیمون نیست

خلاصه گفت نه بنویس

گفتم ای بابا

اخه تو کشور ما مسایل خیلی به امنیت ملی مربوطه و وتشویش اذهان عمومی و این حرفا  یعنی راستش این بار روم نشد بگم ترسا دیگه خوب حالیم هست

گفت نه بنویس

گفتم بابا

اخه بنویسم که چی بشه کی بخونه کی بفهمه یا بگم چرا گرونیه یا بگم چرا اونجا اونجوری شد یا بگم چرا فلانی فلان جور شد خب روم نشد بگم اینا را که من میدونم  که همه میدونن من که چیز بیشتری حالیم نیست

گفت نه بنویس

گفتم بابا

باشه می نویسم ولی برایه اخرین بارا

گفتم  فرهنگ من و تو  باید درست بشه بعد خود به خود همه چیز درست میشه

هیچ چیزی یه شبه درست نمیشه اگرم بشه دوامی نداره تا حالا چند بار یه شبه درست شده دیدیم چی شده  تازه تا یه نفر دولا باشه یه نفر پیدا میشه سوار بشه این قایده ی دنیاست  

+ نوشته شده در  87/06/05ساعت 11  توسط محمود  |