تبليغاتX
گون

گون

به سادگی کودکی

36

تمام لباسهايم را در مي اورم و لخت كنار حوض مي نشينم و انتظار مي كشم زير ك و ن م لبه ي حوض يخ مي كند مثل اجر سفت مي شود . اما افتاب دلچسبي بدنم را نوازش مي دهد دودولم با منگوله هايش از سرما به داخل جمع شده اند .مورچه ها كنار پايم يك صف ساخته اند كه مي رود لاي سنگ هاي حوض . با چوب انگولكشان مي كنم يهو صداي جيغ در را مي شنوم . مي روم عقب و بدو بدو مي پرم داخل آب . حالا تا بيست و شش را بلدم زير آب بشمارم  تا ده كه بشمارم تا اخر دالان امده است  تا هفده  مي رسد لب حوض تا بيست و شش فحش ميدهداما من كه نمي شنوم ،  بيست و هفت را كه ميگويم ماچم مي كند و يك نيشكون از ك ونم مي گيرد .
تا روز پدر ده روز مانده است

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 14:14  توسط گون   | 

*

يك اتفاق ساده مثل رانندگي
يك اتفاق هيجان انگيز مثل پنچري
يك اتفاق ساده مثل برگ زدن تقويم روميزي
يك اتفاق هيجان انگيز مثل خواب موندن تا ساعت نه
يك اتفاق ساده مثل تيك خوردن يك ياداشت
يك اتفاق هيجان انگيز مثل گم كردن خودكار
. . .
يك اتفاق خوب

دارم بابا ميشم

پ ن : به علت يك سري مسائل كمتر ميرسم آپ كنم  اما مخلص دوستان هستيم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 7:45  توسط گون   | 

35

آ سيد حسن يك نفر بود و يك خدا داشت . يك خدا  و يك كتاب . قران را غلط غولوط اما غليظ و بلند ميخوند   وسطش  تند تند استغفرالله  استغفرالله هم مي گفت هم بلند تر هم غليظ تر ،هر وقت( به قول خودش )اشتباه قرائت مي كرد دوتا استغفرالله چاشنيش مي كرد .ابروهاش پيوسته بود و اخمو .بالاشون  جامهر خونه كرده بود . آسيد حسن چهارتابچه داشت . بنده خدا هفتا هم دختر ، خدا بيامرز . سه تا زن كه يكيش بچش نميشد . دو تا گاو داشت . چنتايي مرغ و خروس كه هميشه ي خدا  تو حياط وول مي خوردن . يه روز يهو خبر آوردن  آ سيد حسن تصادف كرد . از بد حادثه به بيمارستان نكشوند . زن سومي  با تك پسرش دست دخترا شا گرفت رفتن ولات خودشون . زن اولي مونده با  پسراش كه آسياب بابا را مي گردونن . اون زن كه بچش نشد كار خدا هشت نه ماه بعد  يه يادگاري از ا سيد حسن گذاشت . اسم اونم  حسن برداشتن  . حالا اين حسن همون آسيد حسن هميشه خندون خودمونه كه سركتاب باز ميكنه
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 11:6  توسط گون   | 

34

ساعت سه بعد ازظهر است .صداي منگ پنكه در هوا مي چرخد . گرماي نچسبي خواب را بي مزه ميكند .پلك هايم بسته نمي مانند .قالي چالشتري بدون اينكه رويش راه بروي نرم است . قوري گلدار چيني بند خورده روي سماور مثل مرغي كه روي تخمش خوابيده انتظار مي كشد . پدرم سه سال است كه مرده . از ان موقع به بعد عكسش جان گرفته و هي اخمهايش را تو هم مي كند . ترك ديوار از ميز تلفن شروع مي شود ، روي ديوار بازي مي كند تا زير سبيل پدرم . صداي خنده از بس تيزو نازك  است  ، راحت از سوراخ كليد اتاق كناري مي ايد تو ، اما آن هم زود پژمرده مي شود مثل گرد مي نشيند روي قالي .حالا تا فردا كه جماعتا مي شاشند به قاب عكس  ، حيا قي مي كنند .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 10:20  توسط گون   | 

33

خستگي  روي چهره ام كاملا اشكار است  به سختي سعي ميكنم لباسهايم را اويزان كنم ، خودم از همه شان  آويزان ترم  ،سرم سنگين است ،در ميگرن اين يك مرحله قبل تر از سر درد است .  كليدم را در جاكليدي ، كيفم را در اتاق پشتي  ، موبايلم را روي ميز توالت ، .... آخر خانمم خيلي مقيد به نظم است  اما حالا حتي فكر نظم هم خسته ام مي كند چه خوب كه  عادت ، خودش اين كارها را مي كند . هميشه عادت معجزه مي كند عادت يك لاشه ي فاسد است ، يك هيولاي  مرده كه همه چيز را مي بلعد   . و ما   مثل كرم ميانش   مي لوليم  .هميشه 

 با شورت روي تخت ولو مي شوم . تخت هنوز سرد است موهاي بدنم تيز  مي شوند  و بدنم  در هم گره مي خورد افكارم منجمد مي شوند  ،" مسخ " يادم مي آيد . 


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:6  توسط گون   | 

32

مادرم مي گويد در درياي بوشهر بوده  و  روي قايق  موتوري ،  اما  اين خاطره  چيز جالبي نيست  تا وقتي كه بگويم فرداي همان روز در بيمارستان  شهر خودمان  من به دنيا مي ايم  البته گمانم پس فرداي آن روز باشد  . بگذريم حالا مادرم در آن حال و احوال اگر يك روز چپ و چس بگويد جاي اغماض دارد . هر چي از كودكي يادم مي آيد  بيشتر مريضي است  و اينكه نحيف تر از همبازي هايم بودم  با اين حال   شير خوردن  خودم را ياد مي دهم  . حالا حتما فكر مي كنيد عجب حافظه اي دارم  يا شايد  دارم خالي مي بندم .باور كنيد اين طور نيست خالي نمي بندم  حافظه ام هم استثنايي نيست يعني هست اما در به ياد نياوردن  . نكته آنجاست كه تا سه سالگي و شايد بيشتر شير ميخوردم . فكرش را بكنيد خوب ياد مي دهم كه وقتي از بازي با بچه ها خسته مي شدم يا يكي از بچه ها سر به سرم ميگذاشت  زود برميگشتم خونه و تواما تغذيه ي احساسي و شكمي مي شدم . اما اين سه سال و اندي شير خوردن جبران ضربات سهمگين امواج دريا را نكرد  تا هشت نه سالگي كوچكترين ضربه  به بدنم ان موضع را سياه مي كرد . دكتر مكتر  زياد رفتم يعني بردندم اما اخر خودش خوب شد . شايد به خاطر همين است كه هنوز هم از جماعت دكتر بدم مي ايد تفاوتشان باقصاب اين است كه پول را زير ميزي مي گيرند . اما انچيزي كه خوب نشد همان حواس پرتي و گيجي من بود . تا ياد دارم . پول گم كردم . عينك گم كردم . خودكار ، دفتر مشق (اين يكي بد بود ازبسكه معلم باور نمي كرد باز هم  دفتر مشقم گم شده باشد ) كتك خورم را خوب كرد ، .....

حالا هر چه بزرگتر شديم گيجي و ونگي مان هم بزرگتر شد . دوران  نامزدي برادر زنم به زنم مي گفت فكر يك شوهر ديگه باش اين  اخرش يه روز تو را يه جا ميذاره و ميره . 


چند روز پيش ، جمعه را ميگويم . رفتيم كوه يك نوع گياه كوهي بچينيم  كيفم را گم كردم . حساب كردم دو كيلو چيدم كيلويي 50 هزار تومن پايم آب خورد . سرفلكه كيلويي پنج هزار تومن ميدهند صد بار هم دولا راست ميشوند جلوي ْآدم .

پ ن :تمام دوستاني كه من را از نزديك مي شناسند تا من را مي بينند قبل از سلام يادشان مي آيد كه من املايم افتزاه است . حالا دارم مطلبي مي خونم توش نوشته" همذات پنداري با قهرمان داستان  " در اين مورد من تا حالا فكر مي كردم همزاد پنداري است 

از اينكه املايش اشتباه  بوده يا به كلي شكل كلمه راچپ وچس فرض مي كردم ناراحت نيستم از اين دلخورم كه نصف عمرم رفت و  جاي همذات پنداري همزاد پنداري مي كردم 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 9:27  توسط گون   | 

31

تو تنهايي خيلي با خداي خودم حرف نمي زنم بيشتر با خودم . البته گاهي سر حرف باز ميشه هر دفعه به صورتي تصورش مي كنم  تو اين فكرا بودم كه رسيدم تو بقالي . زن  بقال سينه هاي پك وپهني داشت  ، از همون مدلا كه شايد به همه چيز فكر كني به غير از  س ك س  شبيه تشت خمير نونوايي . گمونم  دنياش پر از آخ و اوخ و چربي مربي بود . گفتم يه نخ  اولترا لايت ، برگشت و دولا شد . سيگارهاشو اونجا گذاشته بود . صداي خفيف راديو مي اومد  شبيه اخبار بود ، اما صدا كم بود با وز وز و خزخز  ، به سختي قابل تشخيص بود .تو پيري با مغازش مسابقه گذاشته بود ،‌همه چيز شولي پولي و درهم برهم . عجب ك و ن گنده اي داشت  اندازه ده تا كله من با دامن آب تيره و ستاره هاي ريز  خالخال  با چركي مات كه رو تخت سليمونش پخش بود .  باور پذير نبود اين كفل تو تاريخش دلبري هم كرده باشه   . ها ها ،  هوس كردم انگولش كنم بعدش بهش بگم گمونم منظورت اينه كه سيگارو از اون تو بردارم   . هيچ وقت از اين كارو نمي كنم . اما حس بود  گاهي مياد . خواستم  يه انگشتش بندازم . دستمو بردم جلو ، دست نحيفم گم بود اونجا  . تصور اين كار قبل از انجامش  يه خنده ي گنده انداخت رو لبهام  . انگار كه لو رفته باشم دستم خشك شد  . ديگه  اين كار  بهم مزه نمي داد . احساس كردم داره برميگرده  . گفتم اگه ميشه دونخ  لطفا . زير لبي يه چيزي گفت ، شايد غر غر   ، هرچي بود تو خرخر راديو گم شد  .  من حواسم به ماتحت بزرگي بود كه  گاهي تكوناي كوچيكي مي خورد   .چقدر شبيه دوربين فيلم برداري بود . فكر مسخره اي بود .اما واقعا ترسيدم  احساس كردم يكي داره منو ميبينه . يه نيگاه به گوشه  گوشه ي  مغازه كردم  . خبر از دوربين مداربسته نبود گرچه به كلاس مغازه هم نمي اومد اما اين روزا بعيد نيست  . يه نيگاه هم به بالا بالاها كردم . واو  ، زير لبي يه ورد خودنم  با چندتا استغفرالله 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 8:14  توسط گون   | 

30

خدایان  زنهایی فراخ آغوش هستند  که دنیای کوچک مردان را خدایی می کنند .زایش از آن زنهاست و انچه برای مردها می ماند  تجربه ی پیر شدن است . مرد در خیالش  هر روز خدای خودش را می کشد اما او فقط پوست می اندازد . هم اغوشی های شبانه شیطنتی شیطانی و شاید انسانی ترین رابطه عابد و معبود است  . از بوق سگ تا صور اسرافیل دیگر همه دعوای بهشت و جهنم است  . 

 پ ن : دیروز توی پلاس نوشتم "کاش صابون بودم زیر بارون"  اون وخ تا حالا تو کفِش موندم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 12:44  توسط گون   | 

29

دچار  بدبيني مزمن شدم

اين را كه مي گويم شرح ماوقع يا لااقل تصويري است  از بختكي كه بر من افتاده (نمي گويم تصور چون تصور فاعل دارد و  من مفعول تمامم) . بختكي كه همواره با من است درست تر بگويم با من كاري ندارد . فقط روي كولم سوار است  و از صداقت خارج نشوم بدون اغراق وزني ندارد . تنها كه هستم سبكي اش بسيار مشهود است اما برخلاف تمام مشكلاتي كه عمري را  با من طي كرده اند  و انگار كه از من مسن ترند و همچنین تمام تنهايي من را مالكند ، اين نوزاد تا از تنهايي در مي ايم از پشتم پیاده می شود شاید برای همین است که بايد جلویش لنگ پهن کنم . جلوی هر کسی که تنهایی ام را می شکند می ایستد رو به من طوری که نمی گذارد مخاطبم را ببینم  .  باچشمهاي بدجنس و ژست روشنفكری اش حرف مي زند و حرف مي زند  یک برابر ، دوبرابر .ده برابر، هزار برابر مخاطب بيچاره من ،حرف مي زند . اما همان حرف انها را مي زند  منتها با رنگ لعابي كه مي فهمم  پدر سوخته دارد مرا بازي مي دهد . مرا  خنگ تصور كرده . فكر مي كند  خرم نمیداند  من از پشت تمام اين كلمات مي فهمم كه دارد سرم شيره ميمالد .نميداند  من اخرِ تمام این زرنگی ها هستم  . هر پدرسگي كه مي خواهد باشد . او را مي گيرم طناب منطقم را دور گردنش مي پيچم و مي كشمش پايين . بیا . بیا  . با هم پايين مي رويم  . لجن دور تا دور مان را مي گيرد بوي گند فاضلاب و لجن نشئه ام مي كند  از اينكه با هم غرق مي شويم  مشعوف مي شوم . مشعوف مي شوم كه چه راحت  روزهايم را مي بازم

اين حال روز واقعي اين روز هاي باخته ي من است

 پ ن : امیدوارم درک کنید حال و روزم را ، اما دچار نشوید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:15  توسط گون   | 

27

دارم كتابي ميخونم  كه نويسنده اش قلمي شيرين دارد خيلي از آن چيزهايي كه مي نويسد برايم جذاب نيست چون بهشان علاقه اي ندارم اما همان شيريني مي تواند خواننده را سفت بگيرد كه در نرود  همچنين ناگفته نماند دنبال  مطالبي هستم كه لابلاي  نوشته هايش  مفيد و لذت اور است 

با ان همه شيريني كه گفتم معلوم است نويسنده آدم پخته و درد كشيده و بسيار آگاهي است  اما  جامعه ما حتي روشنفكرانش بيشتر به جاي اينكه انچه در سر دارند را تفسير كنند   تمايل به كوبيدن مخالفان دارند 

انگار از پيش مي دانند حرفشان در جامعه خريداري ندارد البته بدين مضمون كه نرود ميخ اهنين در سنگ 

خشمي كه در كتاب موج مي زند  دلسوزي ام را بر مي انگيزد  دوست دارم سيگاري تش كنم بگذارم لاي كتاب، و چند دقيقه اي بهش استراحت بدهم  كه ارام تر بشود 

خشمش به من هم سرايت كرده سيگاري نيستم  راه ميروم و بعد اين پست را مي نويسم 

پ ن : خوبي كتابهايي كه از روي صداقت نوشته شده اينست  كه انگار با هم حرف مي زنيد  و برايت درد و دل مي كند 

 و اما پي نوشت بي ربط  دوست دارم اين جمله ي "نظر بدهيد " را عوض كنم از بسكه جمله ي ريقو ايست اما  حسش نيست حوصله اين ..كلاسي هارو ندارم  

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:56  توسط گون   |