
بچه که بودم خیلی از بابام حساب می بردم
اما خدایی دست بزن نداشت
هر چند داداش بزرگترم جبران می کرد
نوجوون که بودم از اینکه بابام هفت هشتا بچه درست کرده و تو دخل و خرجش مونده . تو دلم بهش چیز
می گفتم
بزرگتر که شدم وقتی چند تا مصیبت بزرگ به خونمون وارد شد دلم براش خیلی سوخت
حالا سعی می کنم هواشا داشته باشم
البت در حد بضاعتم
واسه مادر که باداداشم شراکتی ماشین لباس شویی گرفتیم
واسه بابا کتاب می خرم آخه خیلی اهل کتاب خوندنه
کتاب شعر یا تاریخی دیگه
راستی خیلی دوست دارم ببینم خانمم چی برام میخره
آخه از عروسی توی یک سالن دولتی چه انتظاری می رفت
من تفاوتشا با مجلس ختم متوجه نشدم
باید بریم اصفهان
این روزا از بس رانندگی کردم کلافه شدم کاش خدا می کرد یه جوری انتقالی می گرفتم که برم شهر خودمون
هنوز تقاضا ندادم اصلا موقعیتش نیست هنوز اینجا آشخور محسوب میشم
پارتی مارتی هم که ندارم
فردا را مرخصی میگیرم میرم دنبال وام ازدواج هنوز دو تومن بابت ماشین به بانک بده کارم می گیرم میدمش جای اون
قلمم پر شده از جوهر شب
رنگ مشکی رنگی که غصه توشه
غصه ها مرد هزار ساله می خوان
یا هزار مردی که مرگ آرزوشه
با دروغی دوباره
بگو به به
باز سر و کله ی خورشید بر علم استوار شد
چقدر ماهی خورشید
با شروعی دوباره برادری و خواهری آغاز شد
همان برادری که دستت را می فشریم و از زیر آبادت میکنیم
چقدر تنگ شد
دست در دست هم به مهر
چقدر برای فحش های آبدار قافیه تنگ شد
کلا از بیخ چقدر قافیه تنگ شد
مردان بزرگ که هیچ آرزوهای بزرگ جایشان نشد
حتی نه خیلی بزرگ فقط بزرگ
بازم نشد
خورشید عرش چقدر به بازی سایه ها خوش آمدی
به بازی "زندان بازی میان سایه ها"
خوش آمدی
چه قدر آرمیدن زیر سایه ی یک دیوار بلند خاکستری کیف می دهد
کلا از بیخ چه قدر کیف کردن کیف می دهد
کیف می دهد
چه قدر جا برای گور بابای این و آن زیاد شد
کیف می دهد
چه قدر خوش لمیده ایم روی دم فرشی اتاق
چه قدر جا زیاد شد
چه قدر جا برای گور بابای این و آن زیاد شد
چه قدر جا زیاد شد
همه با هم : چه قدر جا زیاد شد