تبليغاتX
گلگون

گلگون

دانه های تسبیح از هم گسسته

داشتم در پارکینگ را باز می كردم که  ماشینا بزنم بيرون

 همینکه حواسم به چفت بالایی بود

یواشکی یک "روز" دیگه اومد و از کنار پام رد  شد و  باز             نفهمیدم

ماشینا زدم بیرون برگشتم درا بستم

مثل یک پشگل همه ی  رازالودگی هاما تو نقابم جمع کردم و  زدم دنده یک

جوجه عروسک کش اومده ی چینی اویزون به اینه ی ماشين   می فهمه امروز اخلاقم گهیه و پشتشا مي كنه بهم

 چهارتا انگشتما میزارم رو باسنش و شستما فشار میدم رو نافش

 چشماما لوچ می کنم تو چشای چپکیش  و میگم "اونی که به ما نریده بود کلاغ . . . دریده بود"

 امروز اصلا حواسم نبود  بچه کلاس اولی هایی که کیفشون قد خودشونه را بشمارم

 

 پ ن : خیالی

+ نوشته شده در  88/11/19ساعت 12  توسط محمود  | 

ای بیکار که رفتی سر کار نشئه کن تا فضا را در یابی

آرزوههای بزرگ را در میان خاطرات پریشان مدفون می کنند

انقدر درخت حماقت ریشه میدواند و می دواند که

 که برای اینکه ثابت کنند زورشان به  اختراع تلفن می رسد

در ثبت احوال نام خود را به گراهام بل تغییر داده اند

 و بل بلی میزنند دم ایوون

غافل از اینکه گابریل هم برایش زیاد است نصف انهم حتی    گاب    گاب شیرده  اگر علف بخورد و مرا که

که از خوشه هستم و از خوشه سومی هستم بخورد  جان شما اگر جیش هم پس بدهد   

   و من که دوست ندارم ببینمشان حتی

حتی در موقع خورده شدن و تغییرات معدوی برای پهن شدن

نمی توانم روی برگردانم که تنها راه چاره چشم بر هم فرو بستن است وبس

از این روباه دم درازی دارد که در همه جا تنیدنش همچون   ابریشمک های کنه ی باغچه برجان اطلسی ها

و واژه "یاد درد " را در من اختراع کرد و به فضا فرستاد برای اعتلایم

و موتوری چینی که اعصاب میسوزد و کف پس می دهد که هیهات صنف  لمپنجات هم ابرو دارد بابا 

پ ن : سلام

+ نوشته شده در  88/11/14ساعت 18  توسط محمود  | 

برای گلهای باغچه

تا نگاه به من می کند مطمینم خیلی می فهمد

اما نمی فهمد که پشت این ماسک میخکوبم دارم رو به خودم عربده می کشم  میخ میکوبم و چوب می برم

تنها چیزی که از پنجره دهانم بیرون می پرد تکه چوبیست به اندازه ی بهانه ای تا وقت اضافه بگیرم که بگذارد با خودم کلنجارتر بروم

:می روم حمام

بازم میریزم و جمع می کنم میریزم و جمع می کنم  و پشت سر هم  یک قطعه از دستم در می رود به شیروونی سقف کله ی تنگم برخورد میکنه انگار که صاعقه می زنن

حالا می فهمم که مغز ما ادما چقدر کوچیکه

اما دیگه فهمیدم که ماحصل ذهن من فقط یه صندلی درب و داغونه که تنهایی توش بشینم تو ایوون

وقتی میرم طرفش خیلی مستحق می بینم خودما

در دلشا که باز می کنم

صندلیم خراب میشه

اب را که تو ترازو نمی کشن

آخه

محبت که بسته بندی نداره

آخه

عشق را که رنده نمی کنن

آخه

عشق را رنده نمی کنن عشق را رنده نمی کنن عشق را  رنده نمی کنن

 آخه

وااای

می فهمم چقدر از مرحله پرتم

 بازم

بازم و بازم

اما همه چیز حل میشه

همون وقت که در دلشا وا کردم 

چون چیزی نبود جز همه چیز

جز اینکه گلهای باغچه را باید هر روز صبح بعد از آب دادن بو کنم

 چقدر فراموشکاری پدرجدیم  در من رسوخ کرده!

پ ن :قسمتی از احساسم را به اشتراک گذاشتم دوست داشتی بردار

+ نوشته شده در  88/10/26ساعت 17  توسط محمود  | 

من را هجی کن

 بگو

امروز مصداق کدام کلمه ام تا فاش شوم

آقا به خدا  می شود با دیکشنری فال بگیریم ؟

همینطوری بگوید :خوب است یا بد؟

میانه حال هم  می آید؟

اخر این چند روزه هر جا دو کلمه بهم می چسبد می بینم تمام  روح ها از هم جدا می شوند

این کلمات از کدام سنگبری ساخته شده اند اخر

که با فرغونها ملات هم بهم نمی چسبند

و پیوندی بیگانه از جنس دنیای من می سازد

تنها پیوند ناگسستنی این روزها عقدی است که بین زبان و سقم  بسته اند 

 

+ نوشته شده در  88/10/17ساعت 18  توسط محمود  | 

به کجا چنین شتابان

برای بیگاهها

هنگامی که گردنبندم درجوی فاضلاب افتاد یهو هول برم داشت و بایه چوب که افتاده بود اون نزدیکی

دست به کار شدم  

با یک دست یه دستمال کاغذی  به بینیم گرفته بودم و با اون دستم داشتم فاضلاب را  تشریح می کردم

هردقیقه هم یه نگاه به اینور و اونور می کردم مبادا کسی رد بشه

اما خب

ارزش گردنیندم خیلی بیش از اینها بود که وول رفتن با یک چوب تو فاضلاب برام بی کلاسی باشه 

 فایده نداشت

چوبا کوتاهتر کردم که قدرت مانورم بیشتر بشه و دو پایی رفتم تو جوب

نیم ساعت بعد چوبا پرت کرده بودم و   با دستم داشتم گند را از گه جدا می کردم

نیم ساعت بعد دو تا دستم تا ارنج و پاهام تا زانو با گند یکی بود

نیم ساعت بعد بود که حرکت کرمی را پشت گوشم احساس کردم

و اما نیم ساعت بعد چهارزانو زده بودم وسط جوب و به خودم نگاه می کردم

دیگه امیدی به تشخیص گردنبد و من و گه از همدیگه نبود 

به شدت از آلوده شدن جنبش مردم  به خشونت بیزارم

 

 

+ نوشته شده در  88/10/12ساعت 18  توسط محمود  | 

بوی رنگ

 

با رنگ ها بازی نکن

ای بوم سیاه

اینها خاطرات روز به روز من است که از آستینم می چکد

تو که اینچنین از رنگی شدن می ترسی از من فرار کن

آخر از کجا فهمیدی که من سیاه و سفید نیستم

ای کور رنگ

اری با مشامت

معنای رنگها در میان من و تو در رفت آمد است

قرنهاست که من بو را رنگ می کشم و تو رنگ را بو

آبی بوی آسمان می دهد بوی آب بوی صداقت 

قرمز بوی کرسی زمستان بوی پنهانی خون

سبز بوی  قد کشیدن

 

پ ن: اگر روزی انسان بخواهد حس بویایی سگ را داشته باشد باید پوزه اش به اندازه ی یک سگ بلند باشد

+ نوشته شده در  88/10/08ساعت 16  توسط محمود  |